معانی کلمه : خشک
لغت نامه دهخدا
خشک . [خ ُ ] (اِخ ) نام پدر داود مفسر است . (منتهی الارب ).
خشک . [ خ ُش ْ ش َ ] (اِخ ) نام شهری از نواحی کابل . (از معجم البلدان ).
خشک . [ خ ُ ] (اِخ ) نام دروازه ای از دروازه های هرات . (از معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
دماغ ( ~. دِ) (ص مر.) اندوهگین ، غمناک .
(خُ) [ په . ] (ص .) 1 - بدون رطوبت و نم . 2 - پژمرده . 3 - متعصب ، بدون انعطاف و نرمی . 4 - خالی از سبزه و گیاه . 5 - آن چه که درونش آب نباشد، بی آب . 6 - بدون ترشح طبیعی . ؛ ~ و تر با هم سوختن کنایه از: گناهکار و بی گناه به یکسان مجازات شدن .
فرهنگ فارسی
ویژگی منطقه یا اقلیم یا شرایطی که دارای رطوبت ناکافی و تبخیر بیش از بارش است
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
گویش اصفهانی
تکیه ای: hošk
طاری: hošk
طامه ای: hošk
طرقی: hošk
کشه ای: hošk
نطنزی: hošk
مترادف و متضاد
پژمرده، زرد، بیطراوت ≠ تر، باطراوت، خرم، شاداب، مرطوب، نوشکفته
۱. پژمرده، زرد، بیطراوت ≠ تر، باطراوت، خرم، شاداب، مرطوب، نوشکفته
۲. بیآب، بینم، کویر، برهوت ≠ مرطوب
۳. یبس، یابس ≠ آبدار
۴. بیروح، بیعاطفه، سرد
۵. متعصب
۶. مقرراتی
۷. غیرقابلانعطاف، انعطافناپذیر، نرمشناپذیر ≠ انعطافپذیر
واژه نامه بختیاریکا
کِر و کول؛ کول؛ سیخِه؛ هشک و کول
