معانی کلمه : خستگی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. خسته بودن.
۲. (اسم ) [قدیمی] جراحت.
۲. (اسم ) [قدیمی] جراحت.
فرهنگ معین
(خَ تِ ) (حامص . ) ۱ - زخم ، جراحت . ۲ - رنجیده بودن از کار بسیار.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
۱ - مجروح بودن . ۲ - ( اسم ) ریش جراحت . ۳ - فرسودگی رنج دیدگی از کار بسیار . یا خستاگی (را ) در کردن . استراحت کردن رفع خستگی کردن .
[روانشناسی] واکنشی بهنجار و گذرا در برابر فشار و تنشهای عاطفی و جسمی که در آن فرد احساس ناراحتی میکند و کارایی خود را از دست میدهد [ مهندسی عمران] گسیختگی ماده ناشی از تنش تکراری یا دورهای
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
جراحت، ریش، زخم
کوفتگی، درماندگی، فرسودگی
۱. جراحت، ریش، زخم
۲. کوفتگی، درماندگی، فرسودگی
۳. ملالت
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
زمندی؛ مَندی
فرهنگستان زبان و ادب
{fatigue} [روان شناسی، مهندسی عمران] [روان شناسی] واکنشی بهنجار و گذرا در برابر فشار و تنش های عاطفی و جسمی که در آن فرد احساس ناراحتی می کند و کارایی خود را از دست می دهد
[ مهندسی عمران] گسیختگی ماده ناشی از تنش تکراری یا دوره ای
