معانی کلمه : خرو
لغت نامه دهخدا
خرو. [ خ ِ ] (اِ) خیرو. خبازی . (ناظم الاطباء). خُرو. تخم آن گزندگی جانوران رانافع است و بعربی بذرالخرو خوانند. (برهان قاطع).
خرو. [ خ ُ ] (اِ) مخفف خروس است . (از برهان قاطع) (از انجمن آرای ناصری ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). خروه . خروچ . خروس . || خیرو. خبازی . (ناظم الاطباء). رجوع به خِرو شود.
فرهنگ معین
(خُ ) (اِ. ) نک خروس .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - مرغ نر خانگی از راست. ماکیان که دارای نژاد های مختلف است . یا خروس بی محل ( بی هنگام ) کسی که کارها را بیموقع و بیجا انجام دهد .
دهی است از دهستان تکاب بخش ریوش شهرستان کاشمر واقع در ۵ هزار گزی جنوب باختری ریوش و یک هزار گزی جنوب مالرو عمومی ریوش به بروسکن کوهستانی معتدل .
دهی است از دهستان تکاب بخش ریوش شهرستان کاشمر واقع در ۵ هزار گزی جنوب باختری ریوش و یک هزار گزی جنوب مالرو عمومی ریوش به بروسکن کوهستانی معتدل .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱نوعی باقلای وحشی ۲لوبیای خودرو و هرز ۳دانه های سیاه رنگ ...
/Kharoo/ نوعی باقلای وحشی - لوبیای خودرو و هرز ۳دانه های سیاه رنگ و خوراکی که در گندم زار روید
