معانی کلمه : خرقی
لغت نامه دهخدا
خرقی . [ خ ِ رَ] (ص نسبی ) منسوب به بیع خرق . (از انساب سمعانی ).
خرقی . [ خ َ رَ ] (ص نسبی ) منسوب به خَرَق که قریه ای است در سه فرسخی مرو. (از انساب سمعانی ).
خرقی . [ خ َ رَ ] (اِخ ) اسحاق بن لیث خرقی ، ساکن قریه ٔ خرق بود و پسرش از او حدیث کرد. (از انساب سمعانی ).
فرهنگ فارسی
محمد بن عبدالله خرقی مروزی مکنی به باو مذعور از راویان بوده و از اسحق بن منصور و علی بن محمد و علی بن حزم و جز آنها حدیث کرد .
