معانی کلمه : خرز
لغت نامه دهخدا
خرز. [ خ ُ رَ ] (ع اِ)ج ِ خُرْزة. (از منتهی الارب ). رجوع به خُرْزة شود.
خرز. [ خ َ رَ ] (اِخ ) نام شهر و مدینه ای است . (از شرفنامه ٔ منیری ) (از برهان قاطع). در حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین آمده است : این کلمه در حدود العالم و معجم البلدان نیامده است و ظاهراً تصحیف خزر باید باشد.
فرهنگ عمید
۱. دوختن.
۲. (اسم ) مهره، دانه های شیشه ای و گلی، صدف، و مانند آن که به نخ کشیده می شود.
۲. (اسم ) مهره، دانه های شیشه ای و گلی، صدف، و مانند آن که به نخ کشیده می شود.
فرهنگ معین
(خَ ) [ ع . ] (اِ. ) مهره ، آن چه که مانند مهره به رشته کشند.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - آنچه که بنخ کشند مانند مهره دان. شیشه یی و گل صدف و غیره مهره .
نام شهر و مدینه ایست در حاشیه برهان قاطع دکتر معین آمده است : این کلمه در حدود العالم و معجم البلدان نیامده است و ظاهرا تصحیف خزر باید باشد .
نام شهر و مدینه ایست در حاشیه برهان قاطع دکتر معین آمده است : این کلمه در حدود العالم و معجم البلدان نیامده است و ظاهرا تصحیف خزر باید باشد .
