معانی کلمه : ختو
لغت نامه دهخدا
ختو. [ خ ُت ْ تو ] (اِ) ظاهراً لغت دیگری است در خَتو. رجوع به فرهنگ دزی ج 1 ص 352 شود.
فرهنگ عمید
دندان، استخوان، یا شاخ بعضی حیوانات، مانند کرگدن و بالِ قطب شمال که از آن اشیایی، از قبیل کارد، شمشیر، و اشیای کوچک دیگر میساختند. Δ در قدیم گمان میکردند که استخوان ماهی بال را میتوان جهت آزمایش و تشخیص وجود زهر در چیزی به کار برد: ◻︎ ختو هشتصد بار کز زهر بوی / چو آید فتد هر زمان خوی از اوی (اسدی: ۳۶۵).
فرهنگ فارسی
( اسم ) دندان دراز یا عاج جنس نرین. نوعی ماهی ( وال بال ) در دریاهای قطب شمال که طولش به ۲ متر و ۵٠ سانتیمتر میرسد . وسط آن مجوف است و برای ساختن اشیائ کوچک بکار میرود . دندان کامل ماهی مزبور را گاه در تزیینات بکار میبرند. عاج مذکور در قرون وسطی بعنوان سنگ محک برای تشخیص وجود زهر در غذای سلاطین و امرا مستعمل بود .
گویش مازنی
آفتاب گرفتن
/Khattoo/ آفتاب گرفتن
