خبر داشتن. [ خ َ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) مطلع بودن. آگاهی داشتن. واقف بودن. اطلاع داشتن : ز رستم همانا نداری خبرکه گیتی ازو گشته زیر و زبر.فردوسی.سخن وزیر بغنیمت گیر که گفته است ترا نصیحت گوید و خداوند خبر ندارد. ( تاریخ بیهقی ).ز مردم آن بود ای پور ازین دوپای روان که فعل دهر فریبنده را خبردارد.ناصرخسرو.خفته چه خبر دارد از چرخ و کواکب ما را ز چه رانده ست برین گوی مغبر.ناصرخسرو.راهشان یوز گرفتست و ند...
مترادف و متضاد
آگاه بودن، مطلع بودن، مستحضر بودن، در جریان بودن، واقف بودن، با اطلاع بودن