معانی کلمه : خال
لغت نامه دهخدا
خال . [ خال ل ] (ع ص ) پریشان . متفرق و منه : عسکر خال ّ. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).
خال . (اِخ ) نام موضعی است در شق الیمامه . (معجم البلدان ج 3 ص 391).)
فرهنگ عمید
دایی#NAME?
۱. (پزشکی) محدوده یا نقطۀ تیرهرنگ بر روی پوست بدن.
۲. لکۀ کوچک یا نقطۀ سیاه بر روی چیزی.
۳. (تصوف) نقطۀ وحدت.
〈 خالخال: دارای خال بسیار؛ خالخالی.
〈 خال زدن: (مصدر لازم، مصدر متعدی) = خالکوبی
فرهنگ معین
[ ع . ] (اِ.) دایی ، خالو.
[ ع . ] (اِ.) نقطة سیاه یا لکه ای که روی پوست بدن یا چیزی دیگر ظاهر شود. ج . خیلان .
[ ع . ] (اِ. ) دایی ، خالو.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) دائی خالو برادر مادر .
پریشان متفرق و منه
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱شاخ و برگ درختان ۲پرچین
دو چوب کمانی شکل که دو سر آن را به خیش بندند
منطقه ای با پستی و بلندی که بلندی های آن را خال گویند
گویش اصفهانی
تکیه ای: xâl
طاری: xâl
طامه ای: xâl
طرقی: xâl
کشه ای: xâl
نطنزی: xâl
گویش بختیاری
خال.
مترادف و متضاد
لکه ≠ خاله
نقش (ورقبازی)
خالو، دائی، دایی
نقطهسیاه، نقطه ≠ عم، عمو
۱. نقطهسیاه، نقطه
۲. لکه
۳. نقش (ورقبازی)
۴. خالو، دائی، دایی ≠ عم، عمو
۵. خاله
دانشنامه اسلامی
فرهنگستان زبان و ادب
{nevos} [پزشکی] هرنوع تغییر رنگ مشخص و مادرزادی در پوست
{sapling} [مهندسی منابع طبیعی- محیط زیست و جنگل] درخت جوانی بزرگ تر از شَل و دارای قطرِ برابر سینۀ حداکثر ده سانتی متر که شاخه های پایین خود را از دست داده باشد
