معانی کلمه : خاصه
لغت نامه دهخدا
خاصة. [ خاص ص َ ] (ع اِ) رجوع به خاصه شود.
خاصه . [ خاص ْ ص َ ] (اِخ ) فالق بن عبداﷲ اندلسی رومی مکنی به امیر ابوالحسن . وی ازنزدیکان منصوربن نوح سامانی بود. (انساب سمعانی ). رجوع به آثار الباقیه عن القرون الخالیه ص 133 شود.
فرهنگ عمید
۱. [مقابلِ عامه] ویژه.
۲. (اسم ) قوهّ و اثری که در چیزی وجود دارد.
۳. چیزی که مخصوص چیز دیگر باشد، مخصوص به کسی یا چیزی.
۴. متعلق به کسی.
۵. [جمع: خَواصّ] خویش و مقرب کسی، به ویژه پادشاه.
۶. [مقابلِ عامه] شیعه، شیعی.
۷. (قید ) علی الخصوص، به ویژه، خصوصاً: از ادب نَبْوَد به پیش شه مقال / خاصه خود لاف دروغین و محال (مولوی: ۵۸ ).
۲. (اسم ) قوهّ و اثری که در چیزی وجود دارد.
۳. چیزی که مخصوص چیز دیگر باشد، مخصوص به کسی یا چیزی.
۴. متعلق به کسی.
۵. [جمع: خَواصّ] خویش و مقرب کسی، به ویژه پادشاه.
۶. [مقابلِ عامه] شیعه، شیعی.
۷. (قید ) علی الخصوص، به ویژه، خصوصاً: از ادب نَبْوَد به پیش شه مقال / خاصه خود لاف دروغین و محال (مولوی: ۵۸ ).
فرهنگ معین
(صِّ ) [ ع . خاصة ] ۱ - (اِ. ) خاص ، ویژه . ۲ - خویش و مقرب کسی . ۳ - برگزیدة قوم . ج . خواص . ۴ - (ق . ) مخصوصاً، به ویژه .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
مخصوصا بویژه .
فالق بن عبدالله اندسی رومی مکنی بامیر ابوالحسن .
فالق بن عبدالله اندسی رومی مکنی بامیر ابوالحسن .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
شیعه
≠ عامه
خاص، مخصوص، ویژه
مخصوصبیگانه، غریبه
قید صفت ≠ سنی، عامه
خلق، خوی، داب، سجیه، طبیعت، عادت
۱. صفت خاص، مخصوص، ویژه
۲. مخصوصبیگانه، غریبه
۳. خلق، خوی، داب، سجیه، طبیعت، عادت
۴. شیعه ≠ سنی، عامه
۵. برگزیده
