معانی کلمه : خاست
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. = خاستن
۲. خاستن، بلند شدن، برپا شدن.
۲. خاستن، بلند شدن، برپا شدن.
فرهنگ فارسی
( مصدر اسم ) عمل خاستن خفت و خاست.
شهرکی است از نواحی بلخ اندر قرب اندراب بلخ. منسوب به این نقطه خاستی است.
شهرکی است از نواحی بلخ اندر قرب اندراب بلخ. منسوب به این نقطه خاستی است.
مترادف و متضاد
۱. بیداری، برخاستن
۲. خیزش
