معانی کلمه : حیث
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. دلیل؛ علت.
۲. [قدیمی] جا؛ مکان.
〈از این حیث: از این بابت؛ از این جهت.
〈از حیثِ: از لحاظِ؛ از جهتِ؛ از نظرِ.
۱. دلیل، علت.
۲. [قدیمی] جا، مکان.
* از این حیث: از این بابت، از این جهت.
* از حیثِ: از لحاظِ، از جهتِ، از نظرِ.
۲. [قدیمی] جا، مکان.
* از این حیث: از این بابت، از این جهت.
* از حیثِ: از لحاظِ، از جهتِ، از نظرِ.
فرهنگ معین
(حِ ) [ ع . ] (اِ. )۱ - جا، هر جا. ۲ - جهت ، لحاظ .
فرهنگ فارسی
ظرف مکان مبنی برضم، جا، مکان، جهت، همه جا، هرکجا
( اسم ) ۱ - جا هر جا هر کجا . ۲ - جهت لحاظ . یا از حیث . از جهت از لحاظ . یا به حیث . بجهت بلحاظ .
( اسم ) ۱ - جا هر جا هر کجا . ۲ - جهت لحاظ . یا از حیث . از جهت از لحاظ . یا به حیث . بجهت بلحاظ .
مترادف و متضاد
جا
هرجا، هرکجا
بابت، جهت، لحاظ
۱. بابت، جهت، لحاظ
۲. جا
۳. هرجا، هرکجا
respect (اسم)
نسبت، رابطه، احترام، عزت، تکریم، حیثیت، رجوع، حرمت، حیث، بزرگداشت
