معانی کلمه : حیات
لغت نامه دهخدا
حیات . [ ح َی ْ یا ] (ع اِ) ج ِ حیة. مارها. (غیاث ) (آنندراج ). رجوع به حیة شود. || کرمان دراز بزرگ که در امعاءالدقاق افتد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). کرمهای دراز. (غیاث ). || (اِخ ) ستاره ها که مابین فرقدین و بنات نعش اند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
فرهنگ عمید
حیه۱#NAME?
۱. زیستن؛ زنده بودن.
۲. [مقابلِ ممات] زندگی.
۱. زیستن، زنده بودن.
۲. [مقابلِ ممات] زندگی.
= حیه۱
۲. [مقابلِ ممات] زندگی.
= حیه۱
فرهنگ معین
(حَ ) [ ع . حیاة ] ۱ - (مص ل . ) زنده بودن . ۲ - (اِمص . ) زندگانی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
مارها، جمع حیه، زیستن، زنده بودن، زندگی، نقیض ممات
( اسم ) جمع حیه مارها ماران .
( اسم ) جمع حیه مارها ماران .
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: hayāt) (عربی) زندگی ، زیست .
اسم: حیات (دختر) (عربی) (تلفظ: hayāt) (فارسی: حيات) (انگلیسی: hayat)
معنی: زندگی، زیست، حیات
معنی: زندگی، زیست، حیات
مترادف و متضاد
بود، تعیش، جان، زندگانی، زندگی، زیست، طول عمر، عمر ≠ ممات
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
زندگ
