معانی کلمه : حی
لغت نامه دهخدا
حی . [ حی ی ] (ع اِمص ) زندگی . (منتهی الارب ).
نان از حی حسیبک
در پیچ و جیم زیجک .
فرهنگ عمید
۱. [مقابلِ میت] زنده.
۲. (اسم، صفت ) از نام های خداوند.
۳. (اسم ) [قدیمی] قبیله.
۲. (اسم، صفت ) از نام های خداوند.
۳. (اسم ) [قدیمی] قبیله.
فرهنگ معین
(حَ یّ ) [ ع . ] (ص . ) زنده . ج . احیا.
فرهنگ فارسی
زنده، میان ده، محله، قوم، قبیله
۱ - ( صفت ) زنده مقابل میت مرده . جمع : احیائ . ۲ - از صفات خداوند تعالی است یعنی زند. ( جاوید ) . ۳ - ( اسم ) قبیله . جمع : احیائ . یا حویجدار ناطق . ۱ - زند. گویا . ۲ - انسان بشر .
دهی است از دهستان نرینه رود بخش قیدار شهرستان زنجان .
۱ - ( صفت ) زنده مقابل میت مرده . جمع : احیائ . ۲ - از صفات خداوند تعالی است یعنی زند. ( جاوید ) . ۳ - ( اسم ) قبیله . جمع : احیائ . یا حویجدار ناطق . ۱ - زند. گویا . ۲ - انسان بشر .
دهی است از دهستان نرینه رود بخش قیدار شهرستان زنجان .
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
اسم: حی (پسر) (عربی) (تلفظ: hay) (فارسی: حَی) (انگلیسی: hay)
معنی: از نام های خداوند
معنی: از نام های خداوند
مترادف و متضاد
اسم ≠ میت
انسان، بشر
جاندار، زنده ≠ شاهد
۱. انسان، بشر
۲. جاندار، زنده ≠ میت
۳. شاهد
۴. ایل، قبیله
