معانی کلمه : حکم
لغت نامه دهخدا
حکم . [ ح َ ک َ ] (اِخ ) پدر حی یی از یمن . (منتهی الارب ).
حکم . [ ح َک َ ] (اِخ ) ابن ظهیر، مکنی به ابی محمد. محدث است .
حکم . [ ح َک َ ] (اِخ ) ابن طهمان ، مکنی به ابی عزة. محدث است .
فرهنگ عمید
حکمت#NAME?
کسی که برای حل مشکل یا رفع دعوا انتخاب میشود؛ داور.
فرهنگ معین
(حَ کَ) [ ع . ] (ص .) داور.
(حِ کَ) [ ع . ] (اِ.) جِ. حکمت ؛ اندرزها، پندها.
(حُ) [ ع . ] (اِ.) 1 - امر، فرمایش . 2 - داوری ، قضاوت . 3 - منشور، فرمان .
(حَ کَ ) [ ع . ] (ص . ) داور.
(حِ کَ ) [ ع . ] (اِ. ) جِ. حکمت ، اندرزها، پندها.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
در یک قضیه، گزارهای که از فرضهای آن نتیجه میشود
دانشنامه عمومی
نقل قول
مترادف و متضاد
حکمتها
داور، قاضی
فرمایش، فرموده، منشور
اندرزها، پندها، نصایح
امر، توقیع، دستور، ≠ نواهی
رای، فتوا، قضاوت، داوری، فرمان
۱. اندرزها، پندها، نصایح
۲. حکمتها
۱. امر، توقیع، دستور،
۲. رای، فتوا، قضاوت، داوری، فرمان
۳. فرمایش، فرموده، منشور ≠ نواهی
۴. مشیت، تقدیر، قضا
۵. نظر
۶. ابلاغنامه
۷. اجازه، جواز
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
دستور، روش، فرمان، گزاره، دستورنامه، فرمایش، فرداد
