معانی کلمه : حوالی
لغت نامه دهخدا
حوالی . [ ح ُ لی ی ] (ع ص ) رجل حوالی ؛ مرد سخت حیله گر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به ماده ٔ قبل شود.
فرهنگ عمید
۱. پیرامون، گرداگرد.
۲. (حرف اضافه ) نزدیک زمان یا مکان مذکور: حوالی شب.
۲. (حرف اضافه ) نزدیک زمان یا مکان مذکور: حوالی شب.
فرهنگ معین
(حَ ) [ ع . ] (اِ. ) گرداگرد، پیرامون .
فرهنگ فارسی
پیرامون، گرداگرد، جوانب ودوروبرچیزی یاکسی
( اسم ) گردا گرد پیرامون جوانب جهات . توضیح در فارسی استعمال شده و میشود : (( در سای. آن درخت عالی گرد آمده آبی از حوالی . ) ) ( نظامی )
مرد سخت حیله گر .
( اسم ) گردا گرد پیرامون جوانب جهات . توضیح در فارسی استعمال شده و میشود : (( در سای. آن درخت عالی گرد آمده آبی از حوالی . ) ) ( نظامی )
مرد سخت حیله گر .
مترادف و متضاد
حدود
جا، مکان
سرزمین، ناحیه، منطقه
اطراف، اکناف، پیرامون، جوانب، حولوحوش، دوروبر، نزدیک
۱. اطراف، اکناف، پیرامون، جوانب، حولوحوش، دوروبر، نزدیک
۲. سرزمین، ناحیه، منطقه
۳. جا، مکان
۴. حدود
فرهنگ فارسی ساره
گرداگرد، پیرامون، نزدیکیها، دور وبر
