حمل کردن. [ ح َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بردن. کشیدن. بار کردن. برداشتن. || نسبت کردن. اسناد کردن. اسناد دادن. فرض کردن. احتمال دادن : و اگر نادانی این اشارت را که بازنموده شده است بر هزل حمل کند... ( کلیله و دمنه ).آن به که چون منی نرسددر وصال دوست تا ضعف خویش حمل کند بر کمال دوست.سعدی.بر آن حمل کردند یاران پیرکه پروای خدمت ندارد فقیر.سعدی....
فرهنگ معین
(حَ. کَ دَ ) [ ع - فا. ] (مص م . )۱ - بردن چیزی از جایی به جای دیگر. ۲ - تصور کردن ، در وهم افتادن .
فرهنگ فارسی
۱ - نقل کردن و بردن چیزی از جایی بجای دیگر . ۲ - توجیه کدرن تعبیر کردن قیاس کردن : (( این مطلب را بر چه حمل میکنید ? ) )
مترادف و متضاد
بردن، آوردن، منتقل کردن، نقل کردن
remove (فعل)دور کردن، بردن، برطرف کردن، حمل کردن، رفع کردن، زدودن، برداشتن، عزل کردن، بلند کردن، برچیدن، برداشت کردن، از جا برداشتنbear (فعل)تاب اوردن، بردن، مربوط بودن، حمل کردن، داشتن، زاییدن، تحمل کردن، متحمل شدن، در برداشتن، میوه دادنcarry (فعل)بردن، حمل کردن، حمل و نقل کردن، بدوش گرفتنattribute (فعل)نسبت دادن، حمل کردنconvey (فعل)بردن، نقل کردن، حمل کرد...