معانی کلمه : حلیله
لغت نامه دهخدا
حلیلة. [ ح َ ل َ ] (ع اِ) زوجه . (از منتهی الارب ). منکوحة. زن منکوحة. (آنندراج ) (غیاث ). همسر. جفت . زن . (دهار). ج ، حلایل . (مهذب الاسماء). || زن هم منزل . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
فرهنگ عمید
زن شرعی مرد، زوجه.
فرهنگ معین
(حَ لِ یا لَ ) [ ع . حلیلة ] (اِ. ) زن شرعی مرد، همسر. ج . حلایل .
فرهنگ فارسی
زوجه، زن شرعی مرد، حلائل جمع
( اسم ) زن شرعی مرد همسر زوجه . جمع : حلائل ( حلایل ) .
( اسم ) زن شرعی مرد همسر زوجه . جمع : حلائل ( حلایل ) .
مترادف و متضاد
زن، همسر، ≠ شوهر، مرد
