معانی کلمه : حضر
لغت نامه دهخدا
حضر. [ ح َ ] (ع مص ) تطفل .
حضر. [ ح ُض ْ ض َ ] (ع اِ) ج ِ حاضر.
حضر. [ ح َ ض َ ] (ع فعل ) (ما...) رجوع به ماحضر شود.
حضر. [ ح َ ] (ع اِ) زهار مرد و زن . || پیه در ناف . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. شهر.
۲. (اسم مصدر ) [مقابلِ سفر] اقامت و حضور در شهر.
۲. (اسم مصدر ) [مقابلِ سفر] اقامت و حضور در شهر.
فرهنگ معین
(حَ ضَ ) [ ع . ] (اِ. )۱ - جای حضور. ۲ - منزل . ۳ - شهر.
فرهنگ فارسی
نزدیک، درگاه، جای حضور، شهرومنزل، خلاف بیابان
( اسم ) ۱ - محل حضور . ۲ - منزل . ۳ - شهر مقابل بیابان بادیه . ۴ - ( اسم ) اقامت در شهر مقابل سفر : (( در سفر و حضر رفتار او یکی است . ) )
مخفف حضرموت است
( اسم ) ۱ - محل حضور . ۲ - منزل . ۳ - شهر مقابل بیابان بادیه . ۴ - ( اسم ) اقامت در شهر مقابل سفر : (( در سفر و حضر رفتار او یکی است . ) )
مخفف حضرموت است
مترادف و متضاد
منزل ≠ سفر
دیار، شهر، بلد
محل حضور، محضر
۱. منزل
۲. دیار، شهر، بلد
۳. محل حضور، محضر ≠ سفر
