حشر. [ ح ُ ] (ع اِ) سبوس .
حشر. [ ح َ ] (اِخ ) نام کوهی کوچک از دیار بنی سلیم نزدیک اشفیان . (معجم البلدان ).
حشر. [ ح َ ش ِ ] (ع اِ) خیک میانه و ریمناک .(یادداشت مؤلف ). خیک شیر ریمناک . (ناظم الاطباء).
۱. سپاه مزدور؛ چریک.
۲. گروه انبوه؛ فوج.
۱. گرد کردن مردم.
۲. برانگیختن.
۳. (اسم) پنجاهونهمین سورۀ قرآن کریم، مدنی، دارای ۲۴ آیه؛ بنینضیر.
(حَ) [ ع . ] (مص م .) گرد آوردن مردم ، برانگیختن .
(حَ شَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - گروه ، دسته . 2 - ارتش نامنظم و چریکی .
معاد، برانگیختن، بعث
آمیزش، انس، معاشرت، همنشینی
رستاخیز، رستخیز، قیامت، نشور ≠ نشر
۱. رستاخیز، رستخیز، قیامت، نشور
۲. معاد، برانگیختن، بعث
۳. آمیزش، انس، معاشرت، همنشینی ≠ نشر