معانی کلمه : حساب
لغت نامه دهخدا
حساب . [ ح ِ ] (اِخ ) چشمه ٔ... رجوع به چشمه ٔ حساب شود.
حساب . [ ح َس ْ سا ] (ع ص ، اِ)شمارگر. (مهذب الاسماء). محاسب . شمارگر. (سمعانی ).
فرهنگ عمید
۱. شمردن؛ شماره کردن.
۲. (اسم) شماره؛ اندازه.
۳. (اسم) (ریاضی) علمی که دربارۀ اعداد، ارقام، و قواعد حسابداری بحث میکند.
〈 حساب جُمَّل (ابجد): حساب حروف هجا که مجموع آنها در هشت کلمۀ مصنوعی ابجد گنجانده شده و برای ساختن مادهتاریخ در شعر به کار میرود. ابجد
فرهنگ معین
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
امکانی در شبکههای داخلی یا سامانههای عامل چندکاربری که به دلایل حفاظتی و مدیریتی، برحسب توافق، به هر کاربر تخصیص میدهند
دانشنامه عمومی
حخس+آب = حساب ، حخساب - هساپ حخس haxs=شمردن count اَحخسته ahaxsta = ناشمرده | a+haxs+ta=نا+شمار+ده پسوند اب/آپ همتای able = شدنی، ساختنی حخس (اوستایی) شمارش - شمردن افتادن خ از واژگان اوستایی در نخسب-نسب-نصب و چخشم-چشم نیز دیده می شود.
مترادف و متضاد
ریاضی
بدهی، قرض
سیاهه، بیلان
محاسبه، شمردن
اندازه، تعداد، حد، عده
آمار، شمارش، شماره، شمار ≠ انگیزه، سبب، جهت
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
شمارش، رایشگری، شمارشگر
