معانی کلمه : حروری
لغت نامه دهخدا
حروری . [ ح َ ] (ص نسبی )منسوب به حرور، جایگاهی به نواحی کوفة. (سمعانی ).
حروری . [ ح َ ] (اِخ ) نجدةبن عامر خارجی . یکی از سران خوارج حروریه . رجوع به حروریه شود.
فرهنگ فارسی
یکی از حروریه

حروری . [ ح َ ] (ص نسبی )منسوب به حرور، جایگاهی به نواحی کوفة. (سمعانی ).
حروری . [ ح َ ] (اِخ ) نجدةبن عامر خارجی . یکی از سران خوارج حروریه . رجوع به حروریه شود.