معانی کلمه : حرق
لغت نامه دهخدا
حرق . [ ح ُ رُ ] (ع اِ) ج ِ حُرقة. سوختگیها.
حرق . [ ح ِ ] (ع اِ) آنچه نخل را به وی گشن دهند. شاخ خرما که درخت خرما را بدان گشن دهند.
حرق . [ ح َ رِ ] (ع ص ) نعت از حَرق : هو حرق الشَعر؛ او موی ریخته و موی فروریزنده و موی افتاده است .
فرهنگ عمید
۱. سوزاندن.
۲. سوختن.
۳. سوختگی.
۴. خراشیدن.
۵. ساییدن، سوهان کردن.
۲. سوختن.
۳. سوختگی.
۴. خراشیدن.
۵. ساییدن، سوهان کردن.
فرهنگ معین
(حَ ) [ ع . ] (مص م . ) سوختن ، سوزانیدن .
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) سوختن سوزانیدن . ۲ - ( اسم ) سوختگی . ۳ - عبارت از اواسط تجلیات است که منجر بفنا و نیستی میشود و این فنا اوایلش برق است و اواخرش طمس در ذات .
نعت از حرق
نعت از حرق
