حرف زدن. [ ح َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) سخن گفتن. تکلم ( در تداول عامه ). گفتن. گفت وگو کردن. تکلم کردن : چگونه چشم تو در خواب حرف میگوید ز شوق حرف زنم با تو آنچنان در خواب.
صائب.
فرهنگ معین
( ~. زَ دَ ) [ ع - فا. ] (مص ل . ) سخن گفتن .
فرهنگ فارسی
سخن گفتن
( مصدر ) سخن گفتن تکلم کردن . حراف زبان آور
مترادف و متضاد
گفتگو کردن، اختلاط کردن، گپزدن
تکلم کردن، سخن گفتن ≠ گوش دادن، استماع کردن
۱. تکلم کردن، سخن گفتن ۲. گفتگو کردن، اختلاط کردن، گپزدن ≠ گوش دادن، استماع کردن ۳. سخنرانی کردن، صحبت کردن ≠ مستمع بودن ۴. بروزدادن، اعتراف کردن