حرج . [ ح ُ ] (ع ص ، اِ) حرجوج . حرجج .
حرج . [ ح ُ ] (ع اِ) ج ِ حَرَجة. (معجم البلدان ).
حرج . [ ح َ رِ ] (ع ص ) جای نیک تنگ . || مرد گناهکار. || آنکه از کارزار روی نگرداند.
۱. تنگی و فشار.
۲. (اسم) اعتراض؛ شکایت.
۳. (اسم) گناه؛ بزه.
〈 حرجی بر کسی نبودن: گناه و اعتراضی متوجهِ او نبودن.
"لاحرج علیک ":گناهى برتونیست،اعتراضی برتو نیست، [ولاعلى المریض حرج:ونیست بربیمار گناه واعتراضی.] المنجد،عربی به فارسی ،ترجمه محمدبندرریگی،ذیل حرف:حرج.
دلتنگی
درماندگی
اعتراض، باک
بزه، تقصیر، جرم، گناه
پرهیز، مسئولیت، تلطیف
تنگی، ضیق، فشار، مضیقه
۱. بزه، تقصیر، جرم، گناه
۲. تنگی، ضیق، فشار، مضیقه
۳. اعتراض، باک
۴. درماندگی
۵. دلتنگی
۶. پرهیز، مسئولیت، تلطیف