معانی کلمه : حرب
لغت نامه دهخدا
حرب . [ ح َ ] (اِخ ) سلمی . رجوع به حریث سلمی شود.
حرب . [ ح َ رَ ] (ع مص ) گرفتن مال کسی و بی چیز ماندن او.
حرب . [ ح َ ] (اِخ ) ابن خالد. محدث است . (منتهی الارب ).
حرب . [ ح َ ] (اِخ ) ابن زهیر. محدث است . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
جنگ، نبرد، رزم، پیکار، کارزار.
فرهنگ معین
(حَ ) [ ع . ] (اِ. ) جنگ ، نبرد.
فرهنگ فارسی
جنگ، پیکر، کارزار، حروب جمع، هلاک، بدبختی، ویل، کلمهای برای تاسف یاندبه میت
۱ - ( مصدر ) جنگ کردن جنگیدن : (( بحرب دشمن شتافت . ) ) ۲ - ( اسم ) جنگ نبرد کار زار پیکار: (( روان محمد ازین حرب شادست ) ) ( عثمان بن حرب سجزی ). جمع : حروب .
ابن زهیر محدث است
۱ - ( مصدر ) جنگ کردن جنگیدن : (( بحرب دشمن شتافت . ) ) ۲ - ( اسم ) جنگ نبرد کار زار پیکار: (( روان محمد ازین حرب شادست ) ) ( عثمان بن حرب سجزی ). جمع : حروب .
ابن زهیر محدث است
دانشنامه عمومی
جنگ
گویش مازنی
جنگ
مترادف و متضاد
جنگ
آرزم، جدال، جنگ، دعوا، رزم، ستیزه، کارزار، محاربه، مواقعه، نبرد ≠ آشتی، سازش، صلح، مصالحه
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
جنگ
