معانی کلمه : حجاز
لغت نامه دهخدا
حجاز. [ ح ِ ] (اِخ ) ابن المر. چنانکه در حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 140 آمده است . رجوع به حجازبن ابجر شود.
فرهنگ عمید
۱. گوشه ای در دستگاه شور.
۲. [قدیمی] از الحان قدیم ایرانی، حجازی، حجیز.
۲. [قدیمی] از الحان قدیم ایرانی، حجازی، حجیز.
فرهنگ معین
(حِ ) [ ع . ] (اِ. )یکی از دوازده مقام موسیقی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
منطقه غربی شبه جزیره عربستان است که در امتداد بحر احمر قرار دارد . شهرهای مهم و قدیمی آن مکه و مدینه است و اکنون قسمت آباد و پر جمعیت کشور پادشاهی عربستان سعودی است .
( اسم ) یکی از دوازده مقام موسیقی ایرانی .
سرزمین معروف مکه و مدینه و طائف و روستاهای آنها
( اسم ) یکی از دوازده مقام موسیقی ایرانی .
سرزمین معروف مکه و مدینه و طائف و روستاهای آنها
