معانی کلمه : حبال
لغت نامه دهخدا
حبال . [ ح ُ ] (ع اِ) پُری . امتلاء. (منتهی الارب ).
حبال . [ ح ِ ] (اِخ ) ابن سلمةبن خویلد، برادرزاده ٔ طلحةبن خویلد است . (منتهی الارب ).
حبال . [ ح َ ] (اِخ ) نام یکی از روستاهای وادی موسی از حبال سراة واقع در نزدیکی کرک شام . (معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
حَبْل#NAME?
= حَبْل
فرهنگ معین
(حِ ) [ ع . ] (اِ. )جِ حبل ، ریسمان ها، رشته ها.
فرهنگ فارسی
ریسمانها، بندها، جمع حبل
(صفت ) ۱ - ریسمان تاب. ۲ - ریسمان فروش.
ابن رفیده تابعی است
(صفت ) ۱ - ریسمان تاب. ۲ - ریسمان فروش.
ابن رفیده تابعی است
