معانی کلمه : حباب
لغت نامه دهخدا
حباب . [ ح ِ ] (ع اِ) ج ِ حُب ّ. دوستی ها.
حباب . [ ح َ ] (اِخ ) جهنی . رجوع به حباب سرق شود.
حباب . [ ح ِ ] (ع اِ) ج ِ حُب ّ، بمعنی نیم خم آب .
حباب .[ ح َ ] (اِخ ) ابن حبیب . رجوع به حباب بن جبیر شود.
فرهنگ عمید
۱. دوستی؛ عشق.
۲. (اسم، صفت) محبوب.
۳. (اسم) دیو.
۴. (اسم) شیطان.
۵. (اسم) مار.
۱. برآمدگیهایی که هنگام سقوط چیزی در آب یا موقع آمدن باران در سطح آب پیدا میشود.
۲. پوشش شیشهای یا پلاستیکی که روی چراغ میگذارند.
فرهنگ معین
(حِ) [ ع . ] (مص م .) دوست داشتن .
(حُ) [ ع . ] (اِ.) 1 - برآمدگی کوچک که به علت سقوط چیزی در آب ایجاد می شود. در فارسی آب سوار گویند. 2 - روپوش شیشه ای که روی چراغ گذارند.
(حِ ) [ ع . ] (مص م . ) دوست داشتن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) دوست داشتن .
محدث است
دانشنامه عمومی
bubble.
(آشتیانی) تنگل. چرا که تن آن چون گل نرم، نازک و خوش نگار است.
آب سوار. || (پیشنهاد کاربران) باداب، کفاب، کفباد، کف کوژ، آبکوژ، کفگوی یا گویکف.
مترادف و متضاد
آبسوار، آب سواران
سرپوش شیشهای، روچراغی، کاسه چراغ، روپوش چراغ
۱. آبسوار، آب سواران
۲. سرپوش شیشهای، روچراغی، کاسه چراغ، روپوش چراغ
