حاکی. ( ع ص ) نعت فاعلی از حکایت. حکایت کننده. روایت کننده. نقل آورنده. گزارنده. ناقل. محدث. راوی. خبرگزار. آگاهی دهنده. نقل کننده. ج ، حکاة.- حاکی از ؛ دلیل بر. حاکی از فلان امر بودن ؛ انباء از آن یعنی معنی و فحوی و مستنبط از آن این است : نامه دوست حاکی از دل اوست دوست را چیست به ز نامه دوست ؟سنائی.آینه بی نقش شد یابد بهازآنکه شد حاکی ز جمله نقشها.مولوی.- حاکی صوت ؛ اسمی که آوای چیزی را برساند. ا...
فرهنگ عمید
حکایت کننده، روایت کننده، بیان کننده.
فرهنگ معین
[ ع . ] (اِفا. ) حکایت کننده ، بیان کننده .
فرهنگ فارسی
حکایت کننده، روایت کننده، بیان کننده، حکاه جمع ( اسم ) ۱ - حکایت کننده بیان کننده . ۲ - داستان گوی داستانسرا . ۳ - حکات . یا حاکی ماورائ. آنچه که از ورای آن دیدن اشیائ ممکن باشد مقابل حاکی ماورائ .