معانی کلمه : حاکم
لغت نامه دهخدا
حاکم . [ ک ِ ] (اِخ ) ابوعلی فاطمی . رجوع به حاکم بأمر اﷲ فاطمی شود.
حاکم . [ ک ِ ] (اِخ ) جعفر زیادی . رجوع به جعفر زیادی حاکم ... و حاکم امیرک شود.
حاکم . [ ک ِ ] (اِخ ) ابوالفتح نصربن علی بن احمد حاکمی طوسی . رجوع به حاکمی طوسی شود.
فرهنگ عمید
۱. فرمانده، فرمانروا، فرماندار.
۲. قاضی، داور.
۲. قاضی، داور.
فرهنگ معین
(کِ ) [ ع . ] (اِ. ص . اِفا. ) ۱ - فرماندار، والی . ج . حکام . ۲ - قاضی ، داور. ۳ - آن که بر دیگران حکومت کند. ،~ شرع عالمی روحانی که بر امور شرعی مردم حکومت کند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
فرمانده، فرمانروا، فرماندار، قاضی، داور
( اسم صفت ) ۱ - آنکه بر دیگران حکومت کند . ۲ - قاضی داور . ۳ - فرماندار والی استاندار . جمع : حکام . یا حاکم شب . عسس باشی رئیس شبگردان ( صفویان ). یا حاکم شرع . عالمی روحانی که بر امور شرعی مردم حکومت کند .
عبدالشکور افندی یکی از شعرای عثمانی
( اسم صفت ) ۱ - آنکه بر دیگران حکومت کند . ۲ - قاضی داور . ۳ - فرماندار والی استاندار . جمع : حکام . یا حاکم شب . عسس باشی رئیس شبگردان ( صفویان ). یا حاکم شرع . عالمی روحانی که بر امور شرعی مردم حکومت کند .
عبدالشکور افندی یکی از شعرای عثمانی
مترادف و متضاد
برنده، حقدار
آمر، داور، دیان، سائس، صاحباختیار، عامل ≠ محکوم
ساتراب، شهربان، استاندار، امیر، پیشوا، حکمران، شاه، فرماندار، فرمانروا، والی
