معانی کلمه : حامض
لغت نامه دهخدا
حامض . [ م ِ ] (اِخ ) احمدبن عبداﷲبن عبدالصمدبن علی بن عبداﷲبن عباس بن عبدالمطلب هاشمی ، مکنی به ابوالعبر. و او را حمدون حامض نیز گویند. رجوع به معجم الادباء ج 6 ص 271 و ابن ندیم ص 217 و ابوالعبر هاشمی شود.
فرهنگ عمید
ترش مزه، ترش.
فرهنگ معین
(مِ ) [ ع . ] (اِفا. ص . ) ترش ، ترش مزه .
فرهنگ فارسی
ترس، ترش مزه، حموضت، حمض، حوامض جمع
( اسم صفت ) ترش ترش مزه ( غذا دوا ) .
مکنی به ابوموسی یکی از ائمه نحویین کوفه
( اسم صفت ) ترش ترش مزه ( غذا دوا ) .
مکنی به ابوموسی یکی از ائمه نحویین کوفه
مترادف و متضاد
ترش، ترشمزه ≠ شیرین
۱. ترش، ترشمزه ≠ شیرین
۲. شور
۳. تلخ
۴. گس
acid (اسم)
جوهر، حامض، بدجنسی، جوهر اسید
