معانی کلمه : حافظ
لغت نامه دهخدا
حافظ. [ ف ِ ] (اِخ ) محمدبک . رجوع به محمدبیک شود.
حافظ. [ ف ِ ] (اِخ ) علی اوبهی . رجوع به اوبهی شود.
حافظ. [ ف ِ ] (اِخ ) عفیف الدین . رجوع به عفیف شود.
حافظ. [ ف ِ ] (اِخ ) اسکافی . رجوع به هبةاﷲ... شود.
فرهنگ عمید
۱. حفظ کننده، نگه دارنده، نگهبان، نگهدار.
۲. ازبَردارنده.
۳. ویژگی کسی که تمام یا بخشی از قرآن را حفظ است.
۲. ازبَردارنده.
۳. ویژگی کسی که تمام یا بخشی از قرآن را حفظ است.
فرهنگ معین
(فِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - نگهبان ، حارس . ۲ - از بَر کنندة قرآن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: hāfez) (عربی) آن که مراقبت یا حفاظت از کسی ، جایی یا چیزی را بر عهده دارد . نگهبان ؛ (در اعلام) شمس الدین محمد ، ' حافظ ' شیرازی از عارفان و شاعران بنام ایران در قرنِ هشتم (هـ.ق) ملقب به لسان الغیب و ترجمان الاسرار.
مترادف و متضاد
اسم
حفظکننده
پاسدار، حارس، حامی، محافظ، مدافع، مهیمن، نگاهبان، نگهبان
۱. پاسدار، حارس، حامی، محافظ، مدافع، مهیمن، نگاهبان، نگهبان
۲. حفظکننده
