معانی کلمه : حاصل
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(ص ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - به دست آمده . 2 - نتیجه ، ثمره . 3 - نفع سود. 4 - مالیات ، خراج . 5 - باقی مانده . ؛~ ضرب نتیجه ای که از عمل ضرب کردن عددی در عدد دیگر به دست آید. ؛~ مصدر کلماتی که دال بر معنی مصدر باشند ولی از فعل مشتق نباشند. مانند: نیکی ، بدی ، دیوانگی .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: hāsel) (عربی) نتیجه ، فراهم و موجود یا به دست آمده ، آنچه در طول عمر به دست آمده یا کسب شده است .
اسم: حاصل (پسر، دختر) (عربی) (طبیعت) (تلفظ: hāsel) (فارسی: حاصل) (انگلیسی: hasel)
معنی: نتیجه، بدست آمده، نفع، سود، باقی مانده، فراهم و موجود یا به دست آمده، آنچه در طول عمر به دست آمده یا کسب شده است، محصول کشاورزی
معنی: نتیجه، بدست آمده، نفع، سود، باقی مانده، فراهم و موجود یا به دست آمده، آنچه در طول عمر به دست آمده یا کسب شده است، محصول کشاورزی
مترادف و متضاد
بار، برداشت، ثمر، میوه
بهره، سود، درآمد، فایده، نفع
بازده، برآیند، ثمر، ثمره، راندمان، عملکرد، ماحصل، محصول، مولود، نتیجه ≠ ضرر، زیان
۱. بازده، برآیند، ثمر، ثمره، راندمان، عملکرد، ماحصل، محصول، مولود، نتیجه
۲. بار، برداشت، ثمر، میوه
۳. بهره، سود، درآمد، فایده، نفع ≠ ضرر، زیان
۴. خلاصه، مختصر
۵. القصه
فرهنگ فارسی ساره
دستامد، ساخته، دستاورد، سازه، دستاور
