معانی کلمه : حادث
لغت نامه دهخدا
حادث . [ دِ ] (اِخ ) نام موضعی است بساحل دریای یمن .
فرهنگ عمید
تازهپدیدآمده.
〈 حادث شدن: (مصدر لازم)
۱. رخ دادن؛ روی دادن؛ اتفاق افتادن.
۲. پیدا شدن؛ پدید آمدن.
تازه پدیدآمده.
* حادث شدن: (مصدر لازم )
۱. رخ دادن، روی دادن، اتفاق افتادن.
۲. پیدا شدن، پدید آمدن.
* حادث شدن: (مصدر لازم )
۱. رخ دادن، روی دادن، اتفاق افتادن.
۲. پیدا شدن، پدید آمدن.
فرهنگ معین
(دِ ) [ ع . ] (اِفا. ) تازه ، نو.
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
اسم ≠ قدیم
تازه، جدید، نو ≠ اتفاق، پیشامد، واقع، وقوع
۱. تازه، جدید، نو ≠ قدیم
۲. اتفاق، پیشامد، واقع، وقوع
۳. آفریده ≠ آفریدگار
۴. مخلوق ≠ خالق
