معانی کلمه : حاجی
لغت نامه دهخدا
حاجی . (اِخ ) یا حاج (ملک ) مظفر. صاحب قاموس الاعلام ترکی گوید از سلسله ٔ غلامان ترک و هیجدهمین آنان که در مصر حکومت رانده اند پسر ملک ناصرالدین محمدبن قلاوون ، او پس از برادر خودملک کامل شعبان بر مسند حکمرانی جلوس کرد در 747 هَ. ق . و پس از یک سال یکی از امراء وی او را بکشت .
فرهنگ عمید
= حاج: حاجیان آمدند با تعظیم / شاکر از رحمت خدای رحیم (ناصرخسرو: ۳۰۰ ).
فرهنگ معین
[ ازع . ] (ص نسب . ) کسی که در مکه مراسم حج به جا آورد.نک حاج . مؤنث آن حاجیه . ،~ مکه (عا. ) در مورد کسی گویند که به جایی می رود و تا دیری باز - نمی گردد.
فرهنگ فارسی
کسی که در مکه مراسم حج بجا آورد حاج . توضیح استعمال این کلمه قیاسا صحیح است و گویندگان بزرگ هم آنرا بکار برده اند. یا حاجی حاجی مکه . در مورد کسی گویند که بجایی میرود و تا دیری باز نمیگردد .
صاحب قاموس الاعلام ترکی گوید بیست و چهارمین تن از حکام ترک مصر
صاحب قاموس الاعلام ترکی گوید بیست و چهارمین تن از حکام ترک مصر
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
hadj (اسم)
حج، زیارت حج، حاجی
hadji (اسم)
حج، زیارت حج، حاجی
واژه نامه بختیاریکا
از قرن 8 بزرگترین واحد ایل بختیاری از تیره تبدیل به طایفه گردید. چهارلنگ و هفت لنگ تعریف شد و از آن تاریخ تحولات زیادی در زمینه جغرافیا، تقسیمات بصورت مداوم بوجود آمد. بدین سبب هنوز اجماعی بر روی چارت بختیاری وجود ندارد. برآیند نظریات متعدد از میان کتب و ماخذ شفاهی بدین گونه می باشد. ( تش ) ( ت ) بساک؛ ( ط ) مِیوند
