حاجتمند.[ ج َ م َ ] ( ص مرکب ) صاحب نیاز و احتیاج. محتاج. نیازمند. مضطر. نیازومند. تلنگی. حاجتومند : از غزنین اخبار میرسید که لشکرها فراز می آید و جنگ را میسازند و به زیادت مردم حاجتمند گشت. ( تاریخ بیهقی ). وقتی که مردم در خشم شود سطوتی در او پیدا آید که در آن ساعت بزرگ آفتی بر خرد وی مستولی باشد و وی حاجتمند شود بطبیبی که آن آفت را علاج کند. ( تاریخ بیهقی ). اگر حرمت درگاه خلافت را نبودی ناچار ق...
فرهنگ عمید
ویژگی آن که به چیزی احتیاج دارد، محتاج، نیازمند: نیافرید خدایت به خلق حاجتمند / به شکر نعمت حق در به روی خلق مبند (سعدی۲: ۷۴۸ ).