معانی کلمه : جگر
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
تشنه ( ~. تِ نِ)(ص مر.) بسیار مشتاق .
(جَ یا جِ گَ) [ په . ] (اِ.) کبد، یکی از اعضای داخلی بدن انسان و حیوان به رنگ سرخ تیره که نقش مهمی در سیستم گوارشی بدن دارد. ؛ ~به دندان گرفتن (کن .) تحمل کردن ، شکیبایی کردن . ؛ ~ ِ کسی آتش گرفتن (کن .) الف - احساس تشنگی شدید کردن . ب - احساس دلسوزی یا ناراحتی شدید کردن .
فرهنگ فارسی
(کالبدشناسی) کبد
(مجازی) جرات، شهامت
(عامیانه) شخص بسیار عزیز، دلبر، محبوبه
دانشنامه عمومی
جملات نمونه
جگر سرخ کرده
fried liver
جگر سفید، شش، ریه
(as food) lungs, lights
جگر شیر داشتن
to be brave, to be lionhearted
جگرم برایش کباب است
my heart bleeds for him/her
جگرجان، چه میخواهی؟
what do you want, my sweetheart?
مترادف و متضاد
ریه، شش، کبد
عزیز، نازنین
دلاوری، دلیری، شجاعت
۱. ریه، شش، کبد
۲. عزیز، نازنین
۳. دلاوری، دلیری، شجاعت
liver (اسم)
کبد، جگر، جگر سیاه، زندگی کننده
واژه نامه بختیاریکا
جَر
