معانی کلمه : جوی
لغت نامه دهخدا
جوی . [ ج َ وی ی ] (ع ص ) مبتلا به جَوی ̍. || آب متغیر گندیده . (از اقرب الموارد).
جوی . [ ج َوْ وی ] (ص نسبی ) منسوب به جوّ: عوامل جوّی (ابر وباد و باران و طوفان و جز آنها) رجوع به جوّ شود.
فرهنگ عمید
۱. نهر.
۲. نهر کوچک.
۱. نهر.
۲. نهر کوچک.
مربوط به جَو.
۲. نهر کوچک.
مربوط به جَو.
فرهنگ فارسی
مربوط بهجو
(ادبی) جو، نهرباریک، جوب
دانشنامه عمومی
نقل قول
جوی (فیلم). جوی (به انگلیسی: Joy) فیلمی آمریکایی در سبک زندگینامه ای و درام به نویسندگی و کارگردانی دیوید او. راسل است که در سال ۲۰۱۵ منتشر شد.
•
•
wikiquote: جوی_(فیلم)
جملات نمونه
جوی خون
river of blood
...آب جوی آمد و غلام ببرد
...the stream's current current carried the slave away
مترادف و متضاد
جدول، جویبار، رود، نهر
واژه نامه بختیاریکا
( جَوی ) جوی؛ آبشخور حیوانات
