معانی کلمه : جوب
لغت نامه دهخدا
جوب . [ ج ُ وَ ] (ع اِ) ج ِ جَوْبة، و این جمع شاذ است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به جوبة شود.
جوب . [ ج َ ] (ع اِ) دلو بزرگ . || سینه بند زنان . || سپر. || آتش دان . || (مص ) مسافت بریدن . || دریدن و بریدن . || گریبان درست کردن برای پیراهن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
طی کردن مسافت.
فرهنگ معین
(اِ. ) جوی .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- گیاهی از خانواد. گندمیان جزو دست. غلات که دارای سنبل. ساده ایست که از هر بند آن سه سنبل. بی دم در دو ردیف قرار گرفته و هر سنبله دارای یک گل است اشقیله شعیر. یا جو دو سر. یولاف . ۲- واحد وزن و مقصود از آن جویست که در بزرگی و کوچکی میانه باشد یک حبه ( وسال. مقداریه . فرهنک ایران زمین ۴ -۱ :۱٠ ص ۴۱۳ ) .
جمع جوبه و این جمع شاذ است
جمع جوبه و این جمع شاذ است
گویش مازنی
جوی – نهرآب
/joob/ جوی – نهرآب
