معانی کلمه : جو
لغت نامه دهخدا
جو. [ ج َوو ] (اِخ ) نام یمامه و نام سیزده موضع دیگر است . (منتهی الارب ). و رجوع به معجم البلدان شود.
فرهنگ عمید
جویدن#NAME?
۱. گذرگاه نسبتاً باریک آب.
۲. رودخانه؛ نهر؛ رود.
۱. هوایی که گرداگرد زمین را فراگرفته است؛ اتمسفر.
۲. [مجاز] اوضاع و احوال حاکم بر یک محیط؛ حالوهوا.
۱. =جُستن
۲. جوینده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): جنگجو، دلجو، صلحجو، نامجو.
۳. جوییدن (در ترکیب با کلمۀ دیگر): جستجو، پرسوجو.
فرهنگ معین
[ په . ] (اِ.) رود کوچک .
(جَ وّ) [ ع . ] 1 - هوای گرداگرد زمین ، اتمسفر. 2 - کنایه از: اوضاع و احوال .
(جُ) (اِ.) گیاهی از خانوادة گندمیان جزو دستة غلات که دارای سنبلة ساده ای است .
(اِ.) = جوغ . یوغ . جغ . جوه : چوبی که به وقت شیار کردن زمین بر گردن گاو گذارند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
اوضاع و احوال حاکم بر محیط
توده هوای اطراف زمین، اتمسفر
آب باریک، شهر کوچک، جوی، جوب
(گیاهشناسی) گیاهی از تیرهی گندمیان که دانهی آن خوراکی است
نام یمامه و نام سیزده موضع دیگرست .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
جو
پیرامون
جملات نمونه
بیشتر جو زمین از نیتروژن و اکسیژن تشکیل شده است
most of the Earth's atmosphere consists of nitrogen and oxygen
گویش اصفهانی
تکیه ای: ya
طاری: ya
طامه ای: ya
طرقی: ya
کشه ای: ya
نطنزی: ya
گویش بختیاری
جوى.
مترادف و متضاد
جوغ، یوغ
آتمسفر، فضا، هوا
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
پیرامون
واژه نامه بختیاریکا
( جُو ) ز جُو نااُمید کِردِن
( جُو ) گوشت جُو ریدِن
( جُو ) یَه جُو دو قالب؛ یک جان دو قالب. کنایه از یک روح در دو کالبد بودن
