معانی کلمه : جهاندیده
لغت نامه دهخدا
جهاندیده. [ ج َ دی دَ / دِ ] ( ص مرکب ) آنکه بسیار در اقطار عالم سفر کرده. سیاحت کننده و جهانگرد. مسافر. ( برهان ). سیاح. ( انجمن آرای ناصری ). || مجرب.آزموده. کارکشته. تجربه کار. ( آنندراج ) :
درست است گفتار فرزانگان
جهاندیده و پاک دانندگان.گر از بنده لغوی شنیدی مرنج
جهاندیده بسیار گوید دروغ.
درست است گفتار فرزانگان
جهاندیده و پاک دانندگان.گر از بنده لغوی شنیدی مرنج
جهاندیده بسیار گوید دروغ.
فرهنگ عمید
کسی که به دلیل عمر طولانی یا سفر بسیار و دیدن شهرهای زیاد تجربه اندوخته است، جهان دیده.
فرهنگ معین
(جَ دِ ) (ص مر. ) ۱ - جهانگرد. ۲ - باتجربه .
فرهنگ فارسی
( صفت ) آنکه دراقطار عالم بسیار سفر کرده سیاح جهانگرد. جمع : جهاندیدگان .
مترادف و متضاد
worldly-wise (صفت)
جهان دیده، محیل و زرنگ، عاقل در امور مادی
