جهاندن. [ ج َ دَ ] ( مص ) جهانیدن. مصدر متعدی از جهیدن ، جستن. بجستن واداشتن. پرش دادن. به جست و خیز وادار کردن. ( فرهنگ فارسی معین ). سکیزاندن : فرس بیرون جهاند از کل کونین علم زد بر سریرقاب قوسین.نظامی.اسب در میدان رسوایی جهانم مردواربیش از این در خانه نتوان گوی و چوگان باختن.سعدی. || رویاندن. رویانیدن : و چون خشک شود[ درخت لیمو ] دیگرباره از بن بجهاند و باز به دو سه ساله بار آید. ( فلاحت نامه )...
فرهنگ عمید
به جست وخیز، پرش، یا حرکت وادار کردن.
فرهنگ معین
(جَ دَ ) (مص م . ) خیزاندن ، تازاندن .
فرهنگ فارسی
پرش دادن، پراندن، جست وخیزوادارکردن ( مصدر ) جهاند خواهد جهاند بجهان جهاننده جهانده بجستن واداشتن پرش دادن به جست و خیز وادار کردن .