معانی کلمه : جماع
لغت نامه دهخدا
جماع . [ ج ُ ] (ع ص ) کلان . (منتهی الارب ):قدر جماع . (منتهی الارب ). رجوع به جِماع شود.
جماع . [ ج َم ْ ما ] (ع ص ) جمع کننده . بسیار جمع کننده .
- جماع العقاقیر ؛ داروساز.
فرهنگ عمید
نزدیکی کردن مرد و زن با یکدیگر، مقاربت.
فرهنگ معین
(جِ ) [ ع . ] (مص ل . ) نزدیکی کردن مرد با زن .
فرهنگ فارسی
مقاربت، نزدیک شدن مردبه زن، باهم جمع شدن
( مصدر ) ۱- گرد آمدن با کسیموافقت کردن. ۲- نزدیکی کردن مرد با زن مقاربت کردن .
جمع کننده بسیار جمع کننده
( مصدر ) ۱- گرد آمدن با کسیموافقت کردن. ۲- نزدیکی کردن مرد با زن مقاربت کردن .
جمع کننده بسیار جمع کننده
مترادف و متضاد
آرمش، جفتگیری، مباشرت، مجامعت، مقاربت، نزدیکی، وطی، همبستری، همخوابی
