معانی کلمه : جماش
لغت نامه دهخدا
جماش . [ ج ِ ] (ع مص ) ساختن چاه . (منتهی الارب ). رجوع به جمش شود.
جماش . [ ج ِ ] (ع اِ) آنچه میان نورد و دیوار سر چاه باشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
جماش . [ ج َم ْ ما ] (مص ) ملاقات دوستان به پنهانی . (ناظم الاطباء). دوستان را در پنهانی دیدن . (برهان ).
فرهنگ عمید
۱. فریبنده، شوخ: ز شیرین کاری آن نقش جماش / فروبسته دهان و دست نقاش (نظامی۲: ۱۳۹ ).
۲. مست: فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز / نظر به دُردکشان از سر حقارت کرد (حافظ: ۲۷۰ ).
۲. مست: فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز / نظر به دُردکشان از سر حقارت کرد (حافظ: ۲۷۰ ).
فرهنگ معین
(جَ مّ ) (ص . ) ۱ - شوخ ، مست . ۲ - فریبنده . ۳ - آرایش کننده .
فرهنگ فارسی
شوخ، مست، غزلخوان، بازیگر، فریبنده و آرایشگر
( صفت ) ۱- شوخ دلفریب فسونکار فسونساز. ۲- سمت . توضیح درعربی بمعنی مردی است پیش آینده بزنان گویا که طلب میکند زهار سترده از ایشان و بمعانی متن تصرف ایرانیانست .
رجل جماش مرد متعرض زنان کانه یطلب الرکب الجمیش یا شوخ دلربا دلفریب فسونکار .
( صفت ) ۱- شوخ دلفریب فسونکار فسونساز. ۲- سمت . توضیح درعربی بمعنی مردی است پیش آینده بزنان گویا که طلب میکند زهار سترده از ایشان و بمعانی متن تصرف ایرانیانست .
رجل جماش مرد متعرض زنان کانه یطلب الرکب الجمیش یا شوخ دلربا دلفریب فسونکار .
دانشنامه عمومی
فریبنده ، مست
مترادف و متضاد
افسونگر، دلفریب، شنگ، شوخ، فسونکار
