معانی کلمه : جلسه
لغت نامه دهخدا
جلسة. [ ج َ س َ ] (ع مص ، اِ) یکبار نشستن . (منتهی الارب ).
جلسة. [ ج ُ ل َ س َ ] (ع ص ) بسیار نشیننده . (منتهی الارب ). کثیرالجلوس . (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. نشست برای رسیدگی و گفتگو دربارۀ امری.
۲. محلی که چنین نشستی در آن برگزار می شود.
۲. محلی که چنین نشستی در آن برگزار می شود.
فرهنگ معین
(جَ لَ س ) [ ع . جلسة ] ۱ - (مص ل . ) نشستن . ۲ - (اِ. ) یک نشست ، یک بار نشستن . ۳ - مجمع ، انجمن . ج . جلسات .
فرهنگ فارسی
نشست، یک نشست، یکبارنشستن، برای گفتگوورسیدگی
( اسم ) هیات نشیننده ( جالس ).
بسیار نشیننده کثیر الجلوس
( اسم ) هیات نشیننده ( جالس ).
بسیار نشیننده کثیر الجلوس
دانشنامه عمومی
همنشینی
مترادف و متضاد
اجلاس، انجمن، گردهمایی، مجلس، مجمع، نشست
فرهنگ فارسی ساره
نشست، دیدار، انجمن نشست
