جری . [ ج ُ ری ی ] (اِخ ) از اعلام است . (منتهی الارب ).
جری . [ ج َ ] (ع ص ، اِ) وکیل . || رسول . (آنندراج ) (غیاث اللغات ).
جری . [ ] (ص نسبی ) منسوب است به جری بن عوف که بطنی است از حذام . (از انساب سمعانی ).
۱. دلیر؛ بیباک.
۲. گستاخ.
وظیفه؛ راتبه: ◻︎ دور از او وز همتِ او کاینقدر / از جریام آیدش اندر نظر (مولوی: ۵۸۹).
(جَ) [ ع . ] (ص .) گستاخ ، بی باک .
(جِ) (اِ.) ممال کلمة اجراء به معنی مستمری ، راتبه .
آفتابه
۱بالا ۲سربالایی
۱عصبانی ۲جنجالی ۳مصمم ۴خس و خاشاک
۱آفتابه ی سفالی ۲ظرف مسین کوچکتر از آفتابه – آفتابه ی کوچک ...
دلیر، شجاع
بیآزرم، بیپروا، گستاخ
۱. بیآزرم، بیپروا، گستاخ
۲. دلیر، شجاع