معانی کلمه : جر
لغت نامه دهخدا
جر. [ ج َ رر ] (اِخ ) در اصل جبل عین الجر بوده و آن کوهی است به شام در ناحیه ٔ بعلبک . (از معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
زین اسب.
۱. شکاف؛ رخنه؛ چاک.
۲. شکاف زمین: ◻︎ ایزد بر آسمانت همیخواند / تو خویشتن چرا فکنی در جر (ناصرخسرو: ۴۶).
۳. جوی؛ نهر کوچک.
۱. در نحو عربی، حرکت زیر دادن به کلمه.
۲. [قدیمی] بهسوی خود کشیدن.
۳. [قدیمی] کشیدن؛ امتداد دادن.
۴. (اسم) اعراب کسره؛ زیر.
〈 جرِّاِثقال: [قدیمی] =جرثقیل
فرهنگ معین
(جُ) (اِ.) اسب .
(جِ رّ) (اِ) صدای پاره شدن پارچه .
(جَ رّ) [ ع . ] (مص م .) کشیدن ، فرو کشیدن .
(جَ) (اِ.) 1 - شکاف ، رخنه . 2 - شکاف زمین .
(جُ ) (اِ. ) اسب .
(جَ رّ ) [ ع . ] (مص م . ) کشیدن ، فرو کشیدن .
(جَ ) (اِ. ) ۱ - شکاف ، رخنه . ۲ - شکاف زمین .
فرهنگ فارسی
شیخ حسین بن محمد طرابلسی وی بشهر طرابلس بسال ۱۲۶۱ متولد شد و مقدمات را نزد شیخ عبدالقادر رافعی فرا گرفت و سپس تحصیلات خویش را در مدرسه الازهرا تمام کرد و بمولد خویش برگشت و روزنامه طرابلس را بمدیریت خویش تاسیس کرد .
دانشنامه عمومی
دعوا
جر. [ ج َ ] جنگ، دعوا، درگیری
گویش مازنی
۱پایین – زیر ۲چابک – زیرک
۱صدای پاره شدن پارچه ۲ناراضی – خشمناک ۳پایین – زیر
دو عطسه ی پیاپی که در هنگام حرکت در باور عده ای،نیکو است
۱جوی،کانال دور زمین،خندق کم عرض ۲ جایی که دارای درختان انبوه ...
مترادف و متضاد
بهانه، دبه
پاره، دریدگی
جدال، دعوا، کشمکش ≠ صلح
اوقاتتلخی، عصبانیت، لج
۱. اوقاتتلخی، عصبانیت، لج
۲. پاره، دریدگی
۳. بهانه، دبه
