جایگیر. ( نف مرکب ) کسی و یا چیزی که جائی را متصرف باشد و ثابت در مکانی بود و برقرار شده و متوطن و مؤثر. ( ناظم الاطباء ). جای گیرنده. استوار. مَکین. ( منتهی الارب ) ( ترجمان القرآن ). مُتَمَکِّن. ( منتهی الارب ). پذیرفته. مورد قبول : بدو گفت سهراب کای مرد پیراگر نیست پند منت جایگیر.فردوسی.نگه کرد خندان لب اردشیرجوان بر دل ماه شد جایگیر.فردوسی.یکی نیزه زد برمیانش هجیرنیامد سنان اندرو جایگیر.فردوس...
فرهنگ عمید
۱. پُرحجم، جاگیر. ۲. [قدیمی] کسی یا چیزی که در جایی قرار گرفته و جای خود را محکم کرده باشد: بیانی چنان روشن و دلپذیر / که در دل نه، در سنگ شد جای گیر (نظامی۶: ۱۰۵۹ ). ۳. [قدیمی، مجاز] پذیرفته، مورد قبول. ۴. [قدیمی، مجاز] مؤثر. ۵. [قدیمی] جانشین.
فرهنگ فارسی
جاگیرنده، جاگرفته، جای خودرامحکم کردند ( صفت ) کسی یا چیزی که در محلی قرار گیرد جاگیرنده متمکن .
مترادف و متضاد
ثابت، مستقر، مقیم
جسیم، دستوپاگیر، متمکن
۱. ثابت، مستقر، مقیم ۲. جسیم، دستوپاگیر، متمکن
expletive (اسم)جایگیر، پر کنندهexpletory (صفت)جایگیر، اشباعی، تکمیل کنندهfixed (صفت)معین، مقرر، ثابت، پا بر جا، جایگیر، مقطوع، ماندنی...