معانی کلمه : جاری
لغت نامه دهخدا
جاری . (اِخ ) دهی است به بحرین . || کوهی است شرقی موصل .
جاری . (اِخ ) ابوعبداﷲ سعدبن نوفل جاری . از عمال و حکام عمر بود. (الانساب سمعانی ).
جاری . (ص نسبی ) منسوب است به جار که شهرکی است در ساحل قریب به مدینه ٔ رسول (ص ). (الانساب سمعانی ).
فرهنگ عمید
نسبت میان زنان دو یا چند برادر با یکدیگر؛ زنِ برادرشوهر.
۱. روان؛ رونده؛ درجریان: آب جاری.
٢. [مجاز] رایج.
٣. کنونی؛ فعلی: ماه جاری.
۱. روان، رونده، درجریان: آب جاری.
٢. [مجاز] رایج.
٣. کنونی، فعلی: ماه جاری.
فرهنگ معین
(اِ.) (عا.) دو زن که همسرِ دو برادر باشند.
[ ع . ] 1 - (ص .) روان . 2 - زمانی که در آن هستیم .
[ ع . ] ۱ - (ص . ) روان . ۲ - زمانی که در آن هستیم .
فرهنگ فارسی
( اسم ) زنان دو برادر را نسبت بهم جاری گویند زن بردار شوهر یار یاری مقابل همریش ( اصفهانی ) .
جارکه شهرکی بمدینه
دانشنامه عمومی
زن برادر شوهر ، هر یک از زن برادرها نسبت به زن برادر دیگر جاری محسوب می شود.
گویش مازنی
۱نسبت همسران دو برادر به هم – جاری ۲در جریان رود ۳بالا
گویش اصفهانی
تکیه ای: yâd
طاری: yây
طامه ای: yây
طرقی: yây
کشه ای: yây
نطنزی: yây
مترادف و متضاد
جاریه
عادله، فعلی
روان، ساری، سیال
رایج، شایع، عادی، متداول، معمول
۱. روان، ساری، سیال
۲. جریان
۳. عادله، فعلی
۴. رایج، شایع، عادی، متداول، معمول
۵. جاریه
