۱- درست کردن مدلل ساختن محقق کردن اثبات . ۲- محقق شمردن درد وی تصدیق کردن .
مترادف و متضاد
proving (اسم)اثبات، ثابت کردنfixation (اسم)ثابت کردن، تثبیت، تحکیم، تعیین، تعلق خاطر، دلبستگی زیاد، عشق زیاد، خیره شدگیimmobilize (فعل)جمع کردن، ثابت کردن، بی بسیج کردن، از جنبش و حرکت باز داشتن، مدتی در بستربی حرکت ماندنposit (فعل)فرض کردن، ثابت کردن، قرار دادنascertain (فعل)معین کردن، معلوم کردن، محقق کردن، ثابت کردنfreeze (فعل)ثابت کردن، یخ بستن، فلج کردن، منجمد شدن، سرمازدن، برجای خشک شدن، بی ...